تبليغاتX
دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

من تو را ميفهمم

دفتر شعر من از خاطره ها سرشار است

خاطرات خوش تو

لحظه هايي كه تو بودي و من و شمع و شراب

و خدا بود فقط ناظر ما

لحظه هايي كه تو بودي و من و راز و نياز

و تو ميگفتي با من

من تو را ميفهمم

اشك در چشم تو بود و هوس خواستنت در دل من

 

شايد آن روز تو را

                       من  نمي‏فهميدم

و تو مي‏فهميدي

كه زمان كوتاه است

تو زمان را و مرا ميفهميدي

و من آن روز نميفهميدم

راستي را ؛چه كسي باور داشت

كه چنين خواهد شد

چه كسي ميدانست

دفتر شعر من از خاطره سرشار شود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:9  توسط سیاوش   | 

ساعت من گويي

ازبلنداي زمان

تا به اعماق زمين

ميبرد جسمم را

ميكشد روحم را

در توانم نيست

كه نگه دارم

لحظه اي چرخش اين عقربه را

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:6  توسط سیاوش   |