تبليغاتX
دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

من در این شهر بزرگ

 سر هر کوچه و بازار و محل

 بر سر قله آن کوه بلند

 و در آن جنگل و دریا و کویر

 و در آن راه که پر پیچ و خم است

 پی او میگردم .

 چشم من خیره به دنبال وی است

 آنکه رفته ست از این شهر و دیار

 و دگر هیچ از او نیست خبر.

 نام او شادی بود

 اسم او بود نشاط !

 نام او لبخند است

 اسم او خوشبختی ست !

و

شما رهگذران

 اگر اورا دیدید

 به من اش باز پس آرید که سخت

 آرزومند وصالش هستم  !!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:59  توسط سیاوش   | 

به چه تشبیه توان کرد کنون ؟

 

خرمن سوخته عمر تبه گشته ما.

 

به که می باید گفت ؟

 

قصه غصه ی عمری که برفت

 

سا لیا نی که بسوخت

 

 وهد ر رفت همه هستی ما .

 

به تو می گویم !

 

به تو می گویم ای دوست

 

راست می باید گفت

 

ما همه یکسره بازنده شد یم

 

بر سر میز قماری که در ان

 

دیگران جای من و تو

 

و به جای همه بازی کردند !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:23  توسط سیاوش   | 

 

من نمیدانم چگونه کشته شد ها بیل و

آن انگیزه خونریزی قا بیل را هرگز ندانستم

ولیکن خوب میدانم

که ازآنجا بشر شد آ شنا با خون و خونریزی

و این تاریخ را بسیا ر خواندم

خوب میدانم

که سر تا پای اورا قش پر از خون است و

سرشار از جنون است.

و اکنون باز بوی جنگ میآ ید

دو باره این جهان آبستن جنگ است

توگوئی این فضا بهر بشر تنگ است و

باید باز

خونریزی شود آغاز.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:36  توسط سیاوش   | 

 

ماه را در اسمان دیدم 

تو را روی زمین

هردو زیبا

هردو جذا بید

همین

..............................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:48  توسط سیاوش   | 

همگان می گویند

     اینه

صاف و درست

فقط ان را که در او افتادست

منعکس میسازد

بس چگونه ا ست که من

دیر گاهی ست که در اینه ها

تو و هر بار ترا می بینم

.....................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 0:41  توسط سیاوش   | 

براي نسرين

 

دير گاهي ست که من

 

آشنا يم با او

 

اين پرنده که چنين

 

مي پرد دور قفس

 

وتلاشش اينست

 

که رهايي يابد

 

سالها پيش که او

 

اولين بار پر و بال گشود

 

سعي کردم که به پرواز ايد

 

بپرد دور و رود جاي دگر

 

به همانجا که سزاوارش بود

 

دو سه بار آرام

 

اوپريد از بام

 

اما

 

نتوانست که پرواز کند

 

پاي او بسته زنجير عجيبي بود

 

وهنوز ان زنجير

 

بسته بر پاي وي است

 

اين عجيب است که او

 

نتواند که ببيند  زنجير

 

..................................................

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:24  توسط سیاوش   | 

به چه مي انديشد

 اين جواني که چنين

 خيره گشته ست به تاريکي شب

به گمانم که به همراهي فا نوس خيال

ميرود در دل تاريکي ها

 تا بيابد  شايد

 روشنايي ها را

 ............................................

گفت

 قصه زندگيت را بنويس

 گفتمش

 تکرار روز وشب

 نمي ارزد که

 بنويسي

.......................................

جام خالي گشته ست و

 اندکي مي باقي است

 مرد مست  اکنون

 به جام خالي وان جرعه مي

 خيره گرديده ست ودر انديشه است

 کي بنوشد

 قطره هاي اخر اين جام را

جام تلخ    زندگي

..............................................

سعي کردم

 پند گيرم از گذشته

 در تلاشم تا بسازم

 بهر خود اينده اي روشن

 نميدانم چرا در اين ميان

 گم کرده ام من

 بهترين لحظه ها را

 لحظه هاي حال را

.............................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 18:18  توسط سیاوش   | 

پشت اين کوه بلند،

همگان ميگويند

دشت بسيار بزرگي خفته ست

که پر از سبزه و گلها و گياهان و

پر از چشمه و نهر  است ودر آن چلچله ها آزادند

که به هرجا که بخواهند به پرواز آيند

ودراين دشت پراز سبزه و گل

نيست نامي ز قفس

چه کسي اما

ميتواند برود بالا

از چنين کوه بلند 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:46  توسط سیاوش   | 

لحظه ها ميگذرند

ديرگاهي است كه او منتظر است

كه بكوبند به در

و بيارند خبر

كه چرا رفت و كجا رفت و چه شد

سالهايي كه گذشت

روزهايي كه برفت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:25  توسط سیاوش   | 

هيچ كس نيست بداند كه خدا

صبح تا شب به چه مي انديشد

و شبانگاه چه كاري دارد

بهر فرداي خودش

من گمانم اين است

كه خداوند فقط

در تمام شب و روز

به تماشاي سيه كاري ما مشغول است

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط سیاوش   |